X
تبلیغات
ما سه تا ... نامزدجون،خانومی و...فندق

ما سه تا ... نامزدجون،خانومی و...فندق

31 خرداد ...

سلام

چه زود گذشت ...

۳۱ خرداد ۱۳۶۹  ...

و من تازه امتحانات سال دوم دبیرستانم تموم شده بود ...

زلزله رودبار ...

زلزله ائی که اولش واسمون یه هیجان بود و دوره هم جمع شدنه همسایه ها تا صبح

و ... بابا بی خیاله بی خیال بود چون خاطرش جمع بود ... می گفت رودبار محکمه ... کوههایه اطرافش محکمش کردن و ازش حفاظت می کنن ... اما مامان دلهره داشت ... وقتی ما تو حیاط بودیم لحظه به لحظه می رفت بالا و به عمو و عمه ها زنگ می زد اما تلفنها مدام بوق اشغال ...

صبحش بابا به اصرار مامان رفت رودبار ...

با رفتن بابا و بی خبر موندنمون کم کم من هم به دلهره افتادم ...چون عمو هیچ وقت ازمون بی خبر نمی موند ... اگه زنگ می زد و یکیمون باهاش صحبت نمی کردیم... یا اگه مامان میگرنش عود می کرد و نمی توونست با عمو تلفنی صحبت کنه ... خودشو می رسوند تا از سلامتمون با خبر بشه ...

برایه من جایگاه یه داداشه بزرگتر بود و برایه مامان و بابا یه پسر بزرگ ...

و آخرین باری که اومده بودن پیشمون بدونه مقدمه سفارشمو به مامان و بابا کرده بود ... انگار می دونست ...

بی خبر موندن از بابا مامان رو به دلهره انداخت که خودشم بره ... مامان یه آژانس گرفت و رفت و بعد از سه روز بی خبری ... 

عمویه مهربونم با دختر شیرین زبون و پسر دو ماهه و نازش و همسر خوبش و مادربزرگم ... عمویه خوبم که وقتی زیر آوار بود همسایه هاش صداش می کردن که بره کمکشون کنه ... بی خبر از اینکه کسی نبود به داده عمویه عزیزم برسه ...عمویه خوبم با اون صدایه مهربون و شوخیها و خنده هاش که ریسه می رفت ... نمی ذاشت یه لحظه برم تو فکر ...

و چند روز بعد  ... از رفتنه مامان فاطمه مهربون و دوتا از داداشایه کوچیک نامزدجون باخبر شدیم ...

مامان فاطمه ی مهربون با اون لبخند همیشگی رو لبهاش و نگاه آرومش ...

چند وقت پیش که تلویزیون خبر از یه زلزله تو یه کشوری میداد ... فندق گفت خوب مادر چه فایده داره به بقیه کمک کنن ... اونا خیلیهاشونو از دست دادن... مثله ما که مامان فاطمه و عمو مهرداد و عمو مجتبی رو از دست دادیم ( البته فندق هیچکدومشونو ندیده ...اما به نامزدجون می گم با یادآوریه خاطراتشون اونا رو تو ذهن فندق زنده نگه داره ...)

مادر : درسته گلم اما خوب خدایه خوب پدر رو سالم و زنده تو دانشگاهش نگه داشت و حالا شما یه پدر خوب و مهربون داری ...

و تازه اینجا فندق دلش شاد شد ...

متاسفانه خونواده ی ما بهترینهاشو خیلی زودتر از اونی که تصورش رو بکنه از دست داده ...

این مهمون ناخوونده همیشه غافلگیرمون کرده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت   توسط خانومی و نامزدجون  | 

خانومی می نوازد ...

سلام

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شنبه هشتم خرداد بود ...

قرار بود غروب سه تائی بریم بیرون تا  واسه فندق شلوار بهاره بخریم ... داشتم آماده میشدم ...معمولا من زودتر از بقیه آماده میشم و دیگه دارم چادرمو می پوشم که اعلام می کنم : پسرا لباس بپوشین ... که البته تو این فاصله دوتا پسرا (نامزدجون و فندق ) یا دارن کشتی می گیرن و یا فندق در حاله پرسیدن سوالات علمیه و یا اطلاعات نجوم جدیدش رو به پدر ارائه میده !

خلاصه اینکه تازه اتو کشیدن روسریم و پیراهن نامزدجون رو تموم کردم و وارد اتاقمون شدم که دیدم نامزدجون در حالیکه موبایلم تو دستشه داره contacts رو نگاه می کنه ... و انگار که من غافلگیرش کرده باشم گفت : اسم منو چی وارد کردی ؟

من :

خوب آخه می دونست ... من شماره موبایلشو با عنوانه Namzad joon وارد کردم و شماره هایه مختلف محل کارشو با عنوان Aghamoun ina  

گفتم مگه یادت رفته ؟

خوب خیلی واسم تازگی داشت که بره سراغه گوشیم ... چون هیچوقت همچین چیزی ازش ندیده بودم ... وقتی واسم sms میاد هم بازش نمیکنه مگه اینکه  دستم بند باشه و یا گوشی دم دستم نباشه وخودم بگم بازش کن بخوون ببینم کیه  ... و البته گوشیه خودش همش دستمه چون یه جورائی منشی تو خونه نامزدجونم و sms هاشو مرتب می کنم .. اضافه ها رو پاک می کنم ... مال خودمو یا sent شده هاش به من رو تو پوشه مخصوص میذارم و...

فکرم مشغول شد ... گفتم چطور شد رفتی سراغ گوشیم ؟ تا حالا از این کارا نمی کردی ؟

نامزدجون : نه! همیشه می رم ... منتهی این بار منو دیدی ! خوب باید بدونم به کی زنگ می زنی ؟ کی بهت زنگ می زنه !!

من : لوس نشو... جدا ... بگو...

نامزدجون : ( با کمی تا قسمتی لبخند ) جدیدا مشکوک می زنی ... دارم کنترلت می کنم !

من: واقعا؟ چی شده ؟

نامزدجون: بهت می گم ! اما چند روزه دیگه ! بذار مطمئن شم ... بعد ... !

من : مثلا کی می گی ؟ آخه چی پیش اومده ؟

نامزدجون: (با لبخندی کمی بیشترک) مگه از خودت شک داری؟ خوب بهت می گم دیگه ... ( بعد جمله ای گفت که بعدا بهم گفت که این حرف رو پیش کشیدم تا ذهنت رو منحرف کنم دیدم بدتر شد ) راستی امروز تو محل کارم رفتم تو وبمون ...

من : پس به وبمون مربوط میشه ؟

نامزدجون : ... شاید ... ببین اصلا تو حالا هرچی بگی من می گم آره ... بذار خودم تا هفته ی بعد بهت می گم ...

من...

خوب تو این چند روز فکرم خیلی مشغول بود ... چون این یه مورد جدید و واقعا ناراحت کننده بود ... ما ازاین موارد نداشتیم ! من همیشه با نامزدجون شوخی می کنم ... شوخی هائی که می دونم کمتر مردی جنبه اش رو داره ( مثلا گاهی که بهم زنگ می زنه و خطم اشغاله و می پرسه با کی حرف می زدی ... میگم با دوست پسرم ! نامزدجون هم میگه عرضشو نداری ...) همیشه هم با هم می خندیم ... این نمونه رو نوشتم تا نوع ارتباطمون با هم مشخص بشه دلیلش هم خدا رو شکر بخاطر اعتمادیه که به هم داریم ... خوب معلومه که حالا چقدر دلگیر و درگیربودم با یه عالمه سوال ... اما به نامزدجون قول داده بودم تا وقتش نشه چیزی نپرسم ... مطمئن هم بودم که تا به وقتش چیزی نمیگه و فکرخودم با جواباش بیشتر و بی نتیجه درگیر میشه ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دو روز بعدش یعنی دوشنبه

فندق: مادر اگه قرار باشه یکی واست هدیه بگیره دوست داری چی باشه ؟

من: چیزی که بهش احتیاج دارم !

فندق:حالا چی احتیاج دارین؟

من: کرم Bond Street  ام تموم شده ادوکلن کاترینا م هم تموم شده... چی شده می خواهی واسم هدیه بگیری ؟

فندق: اه ه ه ه  ... مادر ... متوجه شدین؟!

و من همچنان گیج می زدم و تو فکره این بودم که ناخواسته چیکار کردم که نامزدجون بهم مشکوک شده ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

   و تازه روز سه شنبه از طریق سارا متوجه شدم که 5شنبه روز مادره ... و دلم بیشتر گرفت ...

سه شنبه عصر فندق از کلاس زبان برگشت ... من تو آشپزخونه بودم ...نامزدجون در رو باز کرد ... صدایه باز شدن در رو شنیدم اما فندق طبق معمول که اوّل منو پیدا می کنه و تا تموم گزارشا رو صحنه هایه خنده داره کلاس رو نگه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و من 50بار نگم برو لباستو عوض کن و دست و روتو صابون بزن ازم دور نمیشه ... پیداش نشد ... به نامزدجون گفتم فندق بود؟پس چی شد ؟

نامزدجون : آره !( با خنده ) رفت تو اتاقش ...

من :   اما همچنان گیج

روز چهارشنبه پدر و پسربعد از باشگاه گفتن می ریم بازار ... به نامزدجون گفتم: من که هیچ لیستی تهیه نکردم! چشمک زد وگفت می ریم یه خورده میوه هایه جدید بخریم و یواشکی گفت فندق کار داره ... حدس زدم  دارن دوتائی یه کارائی می کنن و طبق معمول اینجور وقتا به رویه خودم نیاوردم

 

 شب به نامزدجون گفتم فردا من ماشین میارم با فندق میام ، تو هم سعی کن خروج بگیری که با هم بریم پیشه مامان فاطمه و از همون طرف بریم پیشه مامان عفّت ...

نامزدجون : نه اتفاقا میخواستم بهت بگم اگه فردا ماشینو نمی خوای من صبح زود ببرم و اگه توونستم زودتر بیام اما قول نمیدم ... پیشه مامان فاطمه بمونه یه روزه دیگه ... وضع کاریه فردایه من مشخص نیست !

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

5 شنبه : نامزدجون با اینکه ساعت 14 حرکت کرده بود و باید فوقش 15:30 می رسید ساعت 16:15 وارد شهرمون شده بود ...

من هم به قوله بچگیهایه فندق عبصانی !

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

!که لابد تا رسیده دم در بازرسی یه محله کارش مشکل جدید پیش اومده برگشته و واسه همین دیر حرکت کرده !

و بالاخره ساعت 17 رسید و دلیل دیرکردنم این بود که همکارمم با هام بود و صحبت می کردیم و آروم می اومدیم ...

من: مگه قدم میزدین ؟؟!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نامزدجون: تند و تند آماده شیم... وقتمون کمه ...

تا لباسامونو جمع و جور کنم و آماده شم پدر و پسر زودتر آماده شده بودن... از اتاقمون که در اومدم دیدم دوربین رو پایه اش آماده اس و... رو راحتی هم یه بسته کادو تقریبا به طوله 150cmو عرض 70cm ...  و یه بسته ی کوچیک کنارش ...

به دلهره افتادم ... نمی دونم چرا ... انگار قراربود کارنامه امو ببینم ... طبق معمول اوّلش فندق اومد ...

خدایه من ... چه کادوهایه نازی ... ادوکلن مورد علاقه ام ... یه کارت با نوشته هایه زیبایه فندق ... دو بسته برچسب برجسته شخصیتهایه اسفنجی و پوه !...که از ته ته دلم برچسبها و کارت خیلی بیشتر بهم مزه داد ... فندق قبلا هم از این کارا کرده ... همیشه در کناره هدیه هام یه چیزی که خودش خیلی دوستشون داره بهم هدیه میده و این لذتش خیلی بیشتره ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و وقتی ذوقمو دید شروع کرد به تعریف ...که : اون روز از راه کلاس زبان کاغذ کادو و برچسبها و کارت و خریدم و همش خدا خدا می کردم که وقتی میارم تو شما نبینی واسه همین تند رفتم تو اتاقم ... روز بعدشم پدر کمکم کرد تا از یه جایه مطمئن ادوکلنه اصل روبخرم ...اولش میخواستم کرم رو بگیرم اما پیداش نکردیم

و لحظه به لحظه می پرسید: مادر واقعا خوشتون اومد ؟

من :

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعدش نوبت رسید به نامزدجون که کمی تا قسمتی ازش دلخورهم بودم اما به رویه خودم نمی آوردم ...

وقتی هدیه ی یک مترو نیمی رو آورد گفت فکر می کنی چیه؟

من: نمی دونم ... (یه خورده از کادو رو که پاره کردم دیدم یه کیفه رمز داره !)نکنه سرویسه قاشق چنگاله !؟!.. ظرفه؟...آخه نامزدجون از اینکه لوازم خونه بگیره خوشش نمی اومد مگه اینکه خودم بخوام ...

بالاخره بازش کردم ...

خدایه من .............. یه دستگاه سنتور ....وااااااااااااای....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و بالاخره همه چیزو تعریف کرد ...

اون روز تو گوشیت دنباله شماره آقایه «آقائی» می گشتم ...تا واسه تهیه سنتور باهاشون مشورت کنم ... ایشون هم آدرس دادن و اینو سفارشی ساختن ... امروز هم دیر کردم چون هنوز کیفش آماده نشده بود ...ببخشید که ناراحتت کردم ... حرفام جالب نبود ...اگه زود نمی اومدی تو اتاق مجبور نبودم یه چیزی بسازمو بگمحالا تو چرا باور کردیو اینقدر فکرایه بد کردی ؟... جالبه من دیروز متوجه شدم که حواسم نبوده اسم آقایه آقائی رو از قسمت ثبت تماسم پاک کنم ... تو هم تو این یه هفته اصلا نرفتی سراغ گوشیم

 ( آقای آقائی استاد موسیقی فندق بودن )...

من عاشقه سنتورم  ... سال 83 تو شهری که قبلا زندگی می کردیم رفتیم تحقیق کردیم اما چون برایه ارشد می خووندم گذاشتم برایه وقت دیگه ...

بعدش بیماریه مامان و بعد قبولیه دانشگاه و درس و پایان نامه و ...

نامزدجون : گرفتم تا مجبور بشی بری دنبالش وگرنه باز هم چیزایه دیگه رو در ارجحیت قرار میدی و علاقه خودتو آخر ... باید بری دنباله علاقه ات ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خدا می دونه چه حالی داشتم ... واقعا شگفت زده شده بودم ... هدیه ای بود که اصلن قابل پیش بینی نبود ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و همراهش مثله همیشه نوشته ی دوست داشتنیه نامزدجون...

خدایا چقدر شکرگزارتم برایه این دو تا نعمت بزرگ و دوست داشتنی که همش به فکر خوشحال کردنمن ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

روز یکشنبه هم رفتیم ثبت نام کلاسم ...و... به امید و یاریه خدا قراره از این هفته شروع بشه ...

نامزدجون طبق معمول ازم تعریف می کنه و میگه   تو پشت کارت خوبه زود یاد می گیری ...ایشالله بتوونم خوشحالش کنم...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت   توسط خانومی و نامزدجون  | 

مامان عفت... مامان فاطمه ... روزتون مبارک

سلام

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

یاد گلبانوی کاشیها به خیر ...

یاد حوض و آب پاشیها به خیر ...

دستهایش آشنا با آبها

مهربان با کاسه و بشقابها ...

امشب ای غم در دلم اتراق کن

خاطراتم را به او سنجاق کن

آن اهورایه تماشائی کجاست

خسته ام

عطرخوش چائی کجاست ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

فرداروزه مادره ...

و دلم مثل این سه ساله گذشته تنگه تنگه ...

سالهایه قبل هنوز یه ماه مونده به روز مادر من و نامزدجون تو این فکر بودیم که چه هدیه ائی واسه مامان تهیه کنیم و وسواس خاصی رو این قضیه داشتیم ...  عشقمون این بود که با یه هدیه ی زیبا مامان عفّت رو خوشحال کنیم  و مامان با اون اخمی که رو ابروش بود و چشمائی که اشک داشت و لبی که می خندید نگام کنه ... یعنی اینکه من راضی نبودم و اونوقت به دوتائیمون بگه این چه کاری بود بخدا من راضی نبودم ... وجودتون برام مهمه ... و اونوقت دوباره بغلمون کنه و ببوسدمون ... ما هم ذوق کنیم و به هم بگیم : مامان خوشش اومدا ....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مامان ... مامان خانومم ... عزیزدلم ... چقدر دلم واست تنگ شده ...

دلم تنگه اون لبخندته که همیشه و همیشه رو لبت بود و شوقی که تو چشات برق میزد ...

دلم واسه بغل کردنت پر می کشه ... اینکه از راه برسیم ... حالا هرساعتی از روز و شب که شد و تا در رو باز میکنی و میائیم تو ببینیم که تند و تند از پله ها میائی پائین و فندقو ناز میدی و قربون صدقه اش میری ... بعدش نوبت نامزد جون و... آخرش من ...

دلم تنگه اون لحظاتیه که تو حیاط به گلهات آب میدادی ... نازشون میدادی .. اونا هم یکی از دخترات بودن... و حالا بابا از همه شونو همونطور که روشون حساس بودی  مراقبت می کنه ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

یادته چقدر سفارش می دادی که واسه مامان فاطمه چیکار کنیم ؟ ... از اون موقع که هنوز با نامزدجون ازدواج نکرده بودم براش قرآن و نماز می خووندی ... یادمه وقتی فندق از شیش سالگی شروع کرد به خووندنه نماز گفتی نیت کنه ثوابش بره واسه مامان فاطمه ... اما حالا باید ما .. به نیت شما و مامان فاطمه نماز و قرآن بخوونیم ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

این روزا بیشتر از قبل نامزدجونو درک می کنم و همش بهش میگم تو چطور طاقت آوردی ...

اما خودش میگه دلتنگیهایه الانش بیشتره چون بعد از مامان فاطمه به شما دل بسته بود و مهربونیهاتون مثله مامان فاطمه بود ... و اون دوباره مامانشو از دست داد....

یادته همیشه می گفتی مادر شوهرمی و نامزدجون پسرت و اونو بیشتر دوست داری ... شعار نمیدادی ... از ته ته دلت بود و اینو همه می دونستن... وقتی همو بغل می کردین اشک تو چشاتون جمع میشد ...

و حالا هم همه میگن ... همکارات ... دوستات... فامیل... و میدونن که : « عفّت داماد بزرگشو یه جور دیگه دوست داره ... »

هنوزم دوسش داری مامان ... می دونم ... هنوزم به فکرشی و دعاهات پشتشه  ... یادمه اون ماهایه رفتنت نمی دونم سر چه موضوعی از دست نامزدجون دلخور بودم و باهاش سرسنگین ... شب اومدی تو خوابمو گفتی : آقا ف... رو ناراحت می کنی ازت راضی نیستم ... 

منهم خندیدمو گفتم : مامان شما همیشه طرف اونی دیگه ....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مامان دلم میخواد بیام تو بغلت و عطرت کنم ...

دلم میخواد برایه انجام هر کاری ازت اجازه بگیرم ... باهات مشورت کنم... دلم می خواد واست ناز کنم ... توجهت رو به خودم جلب کنم... تو هم کاری که نکردی رو از دلم در بیاری...

مامان دلمون واسه مهربونیات... هدیه هائی که هربار با مناسبت و بی مناسبت شگفت زده مون می کرد ...گرفته ...

مامان دلم میخواد احساس بچگی کنم ... وقتی بودی احساس جوونی داشتم ... بهت تکیه داشتم ... تو هر مناسبتی که میشد مامان بود و من خیالم راحته راحت بود ....

حتی جشن تولدایه فندق من حتی مرخصی نمی گرفتم ، خودمم یه پا مهمان بودم و همه ی کارا با مامان بود ...

گاهی وقتا فکر می کنم که نکنه من با این ذوقی که رو مامان داشتم نا خواسته دله بعضیا رو که شاید از نعمت مادر محروم بودن رو شکستم و حالا تنبیه شدم ... و دیگه نیستی تا ذوقتو داشته باشم ...

نمی دونم مامان ... واقعا نمی دونم ...

اما بعده رفتنت خندیدنو فراموش کرده بودم ... این حالتم رو روابط عمومیم و برخوردم با کسائیکه از غصه ام خبر نداشتن خیلی تأثیر گذاشت .. خیلیا فکر می کردن خودمو می گیرم ... متکبرم ... دیرجوشم ... منم نمی توونستم بگم که چی به سرم اومده ... اما خنده برام وجود نداشت ... حتی فندق تو جشن تولد دوستاش شرکت نمی کرد و یه بار که بهش اصرار کردم گریه اش در اومد و گفت دلم واسه مامان عفت گرفته ...

هنوزم که هنوزه درباره ی شما و کاراو خاطراتمون جوری حرف می زنم که یه غریبه متوجه نمی شه که دیگه پیشمون نیستی ... بعد از این حالت خودم می ترسم ... اما نامزدجون مثله همیشه دلداریم میده و میگه خوب مامان واقعا پیشمونه ... مگه حضورشو حس نمی کنیم ؟ ... مگه همه جا باهامون نیست ؟ ... پس از پیشمون نرفته ...

اما مامان ... حالا که تو خونه تنهام ... مثله همه ی وقتائیکه تو تنهائیام باهات حرف می زنم بهت میگم که طاقتم تموم شده ... فکرشو می کنم باورم نمیشه که سه ساله نمی بینمت ... باورم نمیشه که توونستم بدون شما به زندگی ادامه بدم ...

از وقتی رفتی ... انگار پیر شدم ... دیگه نمی توونم کارایه سن خودمو انجام بدم ... مسئولیّتی که واسم گذاشتی خیلی سنگینه ... خیلی ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سارا... سعید... بابا ...

بابا هنوزم لجتو میگیره ... یکساله اول که همش تو این فکر بود که نکنه تو درمانت کم گذاشته و حتی یه بار پیش دکتر جراحت رفت تهران ... دوبار رفت پیش دکتر درمان تزریقیت ... و همه ی حرفایه تو دلشو به من می گفت و منم درحالیکه برایه همه ی این اما و اگرا با خودم درگیر بودم باید بابا رو آروم می کردم تا بیشتر از این دچار وسواس فکری نشه ... و کاره بابا اینه که عکساتونو تو حالتایه مختلف قاب کنه و گوشه گوشه خونه بذاره ...

سارا هم بعده رفتنت درگیر زندگی بود و تازه خلاص شد ... براش دعا کن مامان ... دعا هات همیشه معجزه می کنه ...

سعید هم که عزیزدردونه ات بود ... و ما اگه می خواستیم اذیتت کنیم زن داداشه آینده مونو مسخره می کردیم .... یادش بخیر ...

و حالا هم سعی می کنم تا کارائی رو که دوست داری واسش انجام بدم ... اما ...هیچ وقت راضی نمیشه ... مامان کی می توونه مثله شما باشه ؟...............

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مامان می دونستی زود از پیشمون میری می دونم ... کاملا معلوم بود .... مخصوصا از مکه که برگشتی ... واسه عروس آینده ات پارچه ی لباس عروس آوردی و به ما دو تا خواهرا هم گفتی این پارچه رو واسه عروسیه سعید بدوزید ... و چقدر سفارشمونو به نامزدجون کردی ... و یاده همون حرفات چقدر دلشو میسوزونه ...

چرا اینقدر از کوتاهیه عمرت میگفتی ؟....   وقتی حرف عروسیه سعید میشد من می گفتم : خلاصه حواستون باشه هرکاری واسه سعید انجام بدین باید تو عروسیه فندق هم انجام بدین ... عروسیه فندقو شما بگیرین ...

اونوقت می گفتی : یعنی من تا اون موقع زنده ام؟ یعنی من اون روزو می بینم؟...

مامانم .... عزیز دلم ....

دیگه هیچ مناسبتی واسمون هیجان نداره .... دیگه دلمون جشن نمی خواد... همیشه این شما بودی که شوق و هیجان رو بینمون پخش می کردی ... حتی خیلی وقتا من هم حوصله نداشتم اما وقتی شادیو خنده هاتونو می دیدم از رو می رفتم ...

یادمه عید 78 بود که تحویله سال نیمه شب بود .... بیدار شدی و همه مونو بیدار کردی ... حتی فندقو ... به من می گفتی دختر تنبل ... چه هیجانی داشتی مامان ... چقدر ذوق و انرژی داشتی ... فقط واسه اینکه ما شاد باشیم ...

و چقدر از این خاطرات قشنگ داریم با شما

و

دلمون به فیلمائی خوشه که ازتون داریم ...

 ما شاد بودیم ... چون شما رو داشتیم ...

اما حالا ...

هر مناسبتی که میشه دلمون تنگ تر میشه ...

و اگه مناسبتی مخصوصه شما باشه مثله روز تولدتون ... روز معلم ... و روز مادر .... ذوقمون اینه که اون چیزی زو که دوست داری برسونیم به دست کسائیکه روزگارشون سخته ...

کاری که همیشه پنهانی و بی سر و صدا انجامش می دادی و ... بعد از رفتنت بابا از دفترچه ها و نوشته هایه تو کمدتون متوجه شد ...

و حالا ما سعی می کنیم ...

فقط سعی می کنیم بتوونیم مثله شما باشیم ... اما مامان خیلی سخته خیلی ...

اون روزا یه اول که رفتیو ما میزبانه مهمونائی بودیم که همشون دلتنگت بودن ... تمام دلواپسیه من این بود که مراسم خوب برگزار بشه ... به مهمونا کمال احترام گذاشته بشه ... پذیرائی همونجوریباشه که شما شهره بودی ... خوش برخورد ... مؤدب ... و سفره محترمانه باشه و آراسته ... و تمامه این دلهره ها باعث شده بود نتوونم دله تنگمو راحت خالی کنم ... همه ی چشما به من دوخته شده بود و همه از من انتظار داشتن اونی باشم که تا اون موقع تمرینی روش نداشتم ... بشم حامیه بابا ... سارا ... سعید... فندق ... و حتی نامزدجون که بعده شما کلی وزن کم کرد ...

اما روزگار معلم جدی و کاربلدیه ... بدونه اینکه متوجه بشی حرفاشو گوش می کنی ... و میشی همونی که اون برات پیش بینی کرده ... و حالا من شدم دختری که باید با یه نقاب به چهره اش یه جورائی نقش شما رو بازی کنه تا شادی تو جمع باشه ... به همه دلداری بده ... اما تو دلش خون باشه ...چون هنوزم به حضورت و نفسهایه گرمت نیاز داره ... ولی... خودت  میدونی مامان ... که ... دلم چقدر تنگه که هنوز دخترت باشم و نازمو بکشی ...

واسم زنگ بزنیو بگی اینهفته که داریم میائیم چی میخوائی برات بیارم

و

 من هرچی رو که بگم ... شما بگی اونو گرفتم ... دیگه چی می خوائی ... و وقتی بیائی ببینم که کلی چیزایه جورواجوره دیگه واسمون داری ... مامان این چیزا رو از کجا بلد شده بودی ؟ ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مامان درست می گفتی که خدا گلچینه ...

 اون روزا تمام سعی ام این بود که مثله خودت به همه احترام بذارم ... معروف بودی به اینکه : عفّت خیلی خوش برخورده ...خیلی مهربون و محترمه ... همیشه یه دستتو میذاشتی رو سینه و سلام میگفتی ... حتی بابا ناراحت میشد که چرا اینقدر قربون صدقه ی دیگران می ری .. مگه جونت الکیه ؟   و تو ... میخندیدی ...

از وقتی رفتی همه ی سعی ام اینه که اسم و یادتو زنده نگه دارم ... تلاش می کنم شاید مثله خودت باشم ... اما .... خیلی سخته مامان ... خیلی ...

به سارا گفتم : باور کن اینقدر که مامان انرژی میذاشت برایه دیگران تمام سلولهایه بدنش تحلیل رفت و مقاومتشو از دست داد ...

نمی دونم مامان اما من این حسو دارم ... انگار خودتو برایه کسائیکه دوستشون داشتی فنا کردی ... چون هر بار که می خوام مثله خودت به همه اهمیت بدم می بینم که چقدر سخته ... چقدر سخته که حتی وقتی خودت حوصله نداری .. یا دلت گرفته ... یا ناراحتی .. با همه با رویه خوش برخورد کنی و بشی سنگ صبورشون ...و شما اینجوری بودی ...

اون روزا که بودی ؛ کارهات .. مهربونیهات ... همه و همه واسمون عادت شده بود ... شده بودن جزء همیشگیه وجودت ... انگار چیزی بود که بود باید باشه ... اما این روزا .. دله همه مون برایه اون کارا و مهربونیات تنگ شده ...

مامان مثله خودت تو دنیایه دوروبرمون پیدا نمیشه ....

و همه مون دلتنگتیم مامان ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت   توسط خانومی و نامزدجون  | 

فندق مون مریض بود ...

سلام

ما جمعه خیلی سختی داشتیم ...

فندق مون مریض بود ...

فندق برعکسه همه وقتی قراره گلوش چرکی بشه اولش سرفه هایه خشک می کنه و بعده یکی دو روز سردرد و بعدش گلو دردش شروع میشه...

از روز قبل از امتحانا بود که تو خواب سرفه هاش شروع شد ...

به نامزدجون گفتم ، طبق معمول دلداریم داد که نگران نباش شاید آلرژیه بهاره باشه ...

امتحان دومش (عربی) بود که سردردش شروع شد بهش قرص گلداستاپ  دادم ، یه کم بهتر شد و قبول نکرد بریم دکتر گفت من که خوب شدم اما نزدیکایه رفتن به کلاس زبانش که شد گفت مادر وقت رفتن به کلاس زبان شما هم باهام می یایید ؟

من تو دلم گفتم فندق و خواستن همراهی به کلاس زبان ؟؟؟

(آخه این ترم که مکان کلاس زبانش با خونمون 5 دقیقه زمان می بره پیاده بره و هوا هم دیگه زود تاریک نمیشه فندق تنها میره و برمی گرده و از اینکه می توونه تنها بره خیلی خوشحاله   )

اما وقتی حالت چهره اش رو دیدم متوجه شدم که ای داد حالش زیاد خوب نیست ... فندق هم مثله من وقتی حالش خیلی بد میشه غصه اش می گیره و بغض می کنه ...

بهش گفتم آره که میام ... بهتر نیست حالا که داریم با هم می ریم یه سر بریم دکتر هم ببیندت ؟

گفتش باشه ...

نامزدجون هم که نبود ... قرار هم نبود شبش بیاد خونه ...طبق معمول خارج شدن واحد و راه اندازی ...

من و فندق هم تنهائی رفتیم دکتر ... گلوش چرکی شده بود و بخاطر کوفتگیه بدنش دوتا آمپول داشت ...

جالبه که پرستار  واسه تزریق پنی سیلین میگفت تست نمی خواد !!!

گفتم نه آقا شما تست کن ... گفت  حالا هرچی صلاح خودتونه معمولا تست نمی کنن!!!!!! و تازه اینکه جناب پزشک هم معتقد بود احتیاجی نیست !!!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

در حالیکه یه آشنای پزشکمون می گفت جدیدا هرروزیکه تزریق بشی باید تست هم بکنی چون حساسیت لحظه ائی بروز می کنه ...

خلاصه اینکه بعده تزریق  فندق قبول نکرد به کلاس زبانش نره اما قول داد اگه حالش ناجوربود از معلمشون اجازه بگیره بیاد خونه ... که البته تا آخرش موند...

داروهاشو که گرفتم  حواسم نبود همونجا نگاه کنم اومدم خونه دیدم شربت «تئوفلین جی»داره که فندق از بچگی بهش حساسیت داره ... با دکترتماس گرفتم گفت بجاش «دیفن هیدرامین کامپاند» بدید .

اون روز یاد اولین باری افتادم که فندق مریض شده بود ... اردیبهشت ۷۸بود اونروز 5 صبح نامزدجون رفت تهران  چونکه از اونجا پرواز داشتن واسه اهواز ... نامزدجون می رفت مأموریت ودرست 9 صبح متوجه شدم فندق مون مریضه ... همراه بابا و خاله سارا، فندق  رو بردیم دکتر و وقتی دکترش گفت باید آمپول بزنه من گریه ام در اومد و خاله سارایه فندق هم باهام ... و بابا سعی می کرد خونسرد باشه .. و بعد تزریق آمپول فندق ....  از سه هفته ی اول ماموریت نامزدجون  دوهفته اش فندق مریض بود و من که همینطوری از وقتی شنیدم نامزدجون میره مأموریت گریه ام به راه بود حالا وضعیت فندق هم که دیگه ...

با نامزدجون هم که تلفنی حرف میزدم 5 دقیقه اولش فقط گریه بود و تعریف وضعیت فندق ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مامان عفّت از اونطرف ناراحت میشد که چرا می گی ؟ بچه م تو غربت دلش میگیره نگران میشه ...

اما من معتقد بودم خوب اگه الان راستشو نگم و وقتی اومد مرخصی بهش بگم دفعه بعد که بگم خوبیم باور نمی کنه .. خوب از طرفی همیشه حرفایه نامزدجون آرومم می کنه و وقتی  بهم میگه نگران نباش خوب میشه ... براش امن یجیب می خوونم ... واقعا آروم میشم ... خلاصه اینکه روزایه سختی بود... هرچند نامزدجون هم تا آخرش طاقت نیاورد و بعد از سه ماه برگشت  

خدارو شکر فندق مشکلی رو امتحان عربی نداشت و از امتحانش راضی بود... نامزدجون هم غروب چهارشنبه اومد وصبح پنجشنبه دوباره مجبور شده بره اما قرار بود  که زود برگرده اما 4:30صبح جمعه رسید خونه  ... ماهم نرفتیم پیش بابا اینا ...

جمعه هم موندیم تا نامزدجون استراحت کنه و فندق هم آروم آروم به درساش برسه ...اما ...

از غروب جمعه تب فندق رفت بالا ... حتی رو شام هم که بودیم نتوونست چیزی بخوره ..اونم غذائی که اونقد دوست داشت ... همش میگفت سینه ام درد میکنه نمی توونم چیزی قورت بدم

و فقط سبزی می خورد... تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هنوز میز شامو جمع نکرده بودیم که گفتیم ببریمش دکتر ...

خدا رو شکر دکتر شیفت کلینیک شبانه روزیه نزدیک خونه مون خانوم با سوادی بود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و تازه وقتی اسم  شربت سرفه ی گیاهی رو گفت من یادم اومد که خوب فندق اینجور وقتا همینو می خوره خوب میشه دیگه .. اما از بس دلهره داشتم یادم نبود .... تو راهه برگشت نامزدجون از خاطرات بچگیش گفت و فندق رو کلی خندوند

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و بهش خوش گذشت اما وقتی اومدیم  خونه داروهاشو خورد و مسواک و ... رفت که بخوابه ...خوابش نمی برد .... اولش  فکر کردم شاید بخاطر خواب عصرشه اما وقتی رفتم پیشش دیدم لپاش  قرمز ... بدنش داغه داغ ... با خودم گفتم شاید ترسیدم اینطوری فکر می کنم اما نامزدجون که اومد گفت تبش خیلی بالاست ...

تند و تند یه ملحفه خیس کردم رو پاهاش گذاشتم ...نامزد جون هم یه پارچه خیس می کرد و صورت و پیشونیشو مرطوب می کرد ... ساعت 2 بود که تبش اومد پائین ... اما اگه فکر کنید تو این لحظات فندق یه لحظه ساکت بود اشتباه می کنید چون یه ریز حرف می زد ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یاخاطراتی رو که پدر تعریف کرده بود رو یادآوری می کرد و می خندید و یا از اینکه من نگران بودم می خندید ...

 بالاخره فندق ساعت 2:30 خوابش بردکه صبحش ساعت ۸ امتحان زبان هم داشت ...

البته نگران امتحان زبانش نبودم چون خدارو شکر از مدرسه جلوتره اما خوب اگه حالش رو جلسه ی امتحان بد می شد ...

با مدیرشون تماس گرفتم و جریان رو تعریف کردم و خواست به همکارایه مراقب جلسه امتحانی وضعیت فندق رو بگن ... که اونا هم لطف کردن و هر چند لحظه می رفتن بالا سره فندق و می پرسیدن : حالت خوبه ؟ .. حالت که بد نیست ؟!... می خوائی بری دسشوئی ؟....

و

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

فندق

این روزا وضع گلوش بهتره و سرفه هایه خشکش یه کمی نرم شده ...و از بس سوپ و آش خورده کلافه اس

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت   توسط خانومی و نامزدجون  |